تبليغاتX

وبلاگ بين الحرمين

بین الحرمین

شیعه با بهره‌مندی از برهان‌های عقلی و آموزه‌های آفتاب‌گون پیشوایان معصوم علیهم السلام، بر این باور است که در هر زمان، برای انسان‌ها، ناگزیر باید حجّتی1 از طرف خداوند نصب شود.2 بر اساس روایات قابل اعتماد، این حجّت‌ها، پس از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، در دوازده پیشوا منحصرند، که با گزینش خداوند و گزارش آن آخرین سفیر الهی، امامت مردم را بر عهده گرفتند.

مهدی بیا

هم آنان که یازدهمین ایشان امام حسن عسکری علیه السلام و آخرین آن‌ها، حضرت مهدی علیه السلام است و دیگری شایستگی چنین جایگاهی را ندارد؛ بدون تردید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کربلایی در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 19:49 |
یا امام رضا

دریافت عکس با سایز کامل بدون تگ سایت

+ نوشته شده توسط کربلایی در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 17:55 |

بخوان بلال! که «یاس کبود» دل تنگ است

 

 

اذان بگو! که اذان تو، آسمان رنگ است

اذان بگو! که پس از رحلت رسول خدا

 

 

مصاحب دل من، ناله ی شباهنگ است

اذان بگو! به صدای بلند و جار بزن

 

 

که پشت پرده ی ایمان فریب و نیرنگ است

اذان بگو! که بدانند بعد پیغمبر

 

 

نصیب آینه ها ی خدانما سنگ است

نه من، غبار یتیمی نشسته بر رویم

 

 

 

جمال آینه هایم، مکدّر از زنگ است

بگو که «اشهد ان علی- ولی الله»

 

 

بگو که لحن مناجات من، غماهنگ است

تو از سیاه دلی های خلق شکوه مکن

 

 

«به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است»

مرا ز گریه چرا منع می کنند، بپرس

 

 

که این چه رسم مسلمانی؟ این چه فرهنگ است؟

بگو که فاطمه این یک دو روزه مهمان است

 

 

سفر به خیر بگویند وقت ما تنگ است

بگو که فاطمه در حشر اگر که نازکند

 

 

«کمیت جمله شفاعت کنندگان لنگ است»

نماز شام غریبان شد و غروب و شفق

 

 

بخوان بلال! که ماه مدینه دل تنگ است

+ نوشته شده توسط کربلایی در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 17:48 |

اربعین

 

ما را كه غیر داغ غمت بر جبین نبود

یك لحظه طی نشد كه دل ما غمین نبود

هر چند آسمان به صبوری چو ما ندید

ما را غمی نبود كه اندر كمین نبود

راهی اگر به منزل آزادگی نداشت

رنج اسارت، این همه شور‌آفرین نبود

ای آفتاب محمل زینب! كسی چو من

از خرمن زیارت تو، خوشه‌چین نبود

تقدیر بود با سر تو هم‌سفر شوم

در این سفر، مقدّر من غیر از این نبود

گر آتش نگاه تو، در من نمی‌نشست

در شام و كوفه، خطبه‌ی من آتشین نبود

گر شوقِ سر به چوبه‌ی محمل ‌زدن نداشت

زینب پس از تو، زینب محمل‌نشین نبود

در حیرتم كه بی‌تو، چرا زنده مانده‌ام

عهدی كه با تو بستم از اوّل، چنین نبود

ده روزه‌ی فراق تو، بُعد زمان نداشت

یك عمر بود هجر تو، یك اربعین نبود

اشكم اگر جمال افق را نشُسته بود

از لعلِ سرخِ لاله، «شفق» را نگین نبود 

+ نوشته شده توسط کربلایی در جمعه بیست و سوم دی 1390 و ساعت 17:50 |

سلام دوستان وبلاگ نویس

بوی سیب

پیشنهاد میکنم اگر وبلاگتون رو در مسابقه ی بوی سیب ثبت نکردید حتما این کارو انجام بدید و اگر هم صلاح دونستید به وبلاگ این بندهی حقیر یعنی وبلاگ

 بین الحرمین امتیاز بدید.

یا علی

بوی سیب

ورود به صفحه سایت

+ نوشته شده توسط کربلایی در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 23:16 |
سه سالگی‏ اش بر مدار عاشورا می‏چرخد.

اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد.

در عطش می‏ماند و می‏گدازد.

فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند.

بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود.

این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.

رقیه ندیری

یا رقیه*****

بوسه بر خورشید

پژمرده بود و غصه، دانه دانه از نگاه خسته‏اش می‏چکید.

سکوت کودکانه‏اش گل ترّحم را می‏پژمُرد.

معجر خاکی‏اش را در نسیم گرم یله کرده بود و پژواک بغض سنگین‏اش در گوش زمان می‏پیچید، ولی هیچ نمی‏گفت.

فقط انگشت بی‏صبری به دهان گرفته بود و از پشت پنجره‏ی باران خورده‏ی نگاهش، خورشید را بر روی نی تماشا می‏کرد.

کتاب شیرازه شده‏ی تنهایی را آرام ورق می‏زد و محبت پدرانه را در آغوش گرم خورشید تجسم می‏کرد.

لباس‏های کهنه و خاکی دختر خورشید، انگشت نمای کودکان بی‏عاطفه‏ی شهر نامهربانی‏ها شده بود. دستانش توان بغل کردن زانوان سنگین غم را نداشت و تنها گرمای شعاع خورشید می‏توانست بلور سرد غصه‏اش را ذوب کند

زخم پاهای برهنه‏اش بر دل کوچک او نیشتر می‏زد و لب‏های قفل شده و لرزانش جز بوسه بر خورشید روی پدر، هیچ تمنایی نداشت.

آسمان، غم؛ زمین، غصه؛ نسیم، داغ و دشمن، نامهربان بود و این دل کوچک جای این همه را، یک جا نداشت.

لباس‏های کهنه و خاکی دختر خورشید، انگشت نمای کودکان بی‏عاطفه‏ی شهر نامهربانی‏ها شده بود. دستانش توان بغل کردن زانوان سنگین غم را نداشت و تنها گرمای شعاع خورشید می‏توانست بلور سرد غصه‏اش را ذوب کند.

در شبی از شب‏ها، آتش خرابه گلستان شد و خورشید در ناامیدی خرابه تابید و رؤیای شیرین دیدار، واقعیت نور را در میان طَبَقی از خورشید جُست و سماعی غریبانه، نور را در میان خود گرفت.

کوچک‏ترین دل عاشق، خورشیدی‏ترین عشق آسمانی را در آغوش خود کشید.

نور حسین علیه‏السلام التیام‏بخش همه‏ی دردهای دلش شد و سوزش ردّ سیاه ستم را بر اندام کوچک و لطیف خود فراموش کرد.

کودک بر مهمان خود می‏بالید و زیباترین گل‏بوسه‏ی باغ آرزو را تحفه‏ی خورشید می‏کرد.

او با هر ناز غریبانه، پرتویی از بی‏منتهای خورشید را در دل کوچک خود می‏کشاند تا آن جا که از نور، سرشار شد و چهره‏ی زردش به سان خورشید درخشید، آن قدر که در خورشید محو شد...

سلام بر رقیه!

 

مرا که دانه‏ی اشک است، دانه لازم نیست به ناله انس گرفتم، ترانه لازم نیست

ز اشک دیده به خاک خرابه بنوشتم به طفل خانه به دوش، آشیانه لازم نیست

به سنگ قبر من بی‏گناه بنویسید اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست

مرا ز ملک جهان گوشه‏ی خرابه بس است به بلبلی که اسیر است، لانه لازم نیست

به کودکی که چراغ شبش سر پدر است دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست

+ نوشته شده توسط کربلایی در پنجشنبه هشتم دی 1390 و ساعت 22:12 |

هنگامی که از امام سجاد (ع) سؤال کردند در این سفر کجا از همه بیشتر

به شما سخت گذشت،امام فرمودند : الشام ، الشام ، الشام.

(سوگنامه آل محمد، ص408؛ ناسخ التواریخ، ص304)

 

ذکر مصیبت می‌کند: الشام الشام

تا یاد غربت می‌کند: الشام الشام

منزل به منزل درد و داغ و بی کسی را

یک جا روایت می‌کند: الشام الشام

موی سپید و چهره ای در هم شکسته

از چه حکایت می‌کند: الشام الشام

هر روز با اندوه و آه و بی شکیبی

یاد اسارت می‌کند: الشام الشام

در این دیار پُر بلا هر کس به نوعی

عرض ارادت می‌کند: الشام الشام

یک شهر چشم خیره وقت هر عبوری

ابراز غیرت می‌کند: الشام الشام

هر سنگ با پیشانی مجروح خورشید

تجدید بیعت می‌کند: الشام الشام

قرآن پرپر روی نیزه غربتت را

هر دم تلاوت می‌کند: الشام الشام

قلب تو را یک مرد رومی با نگاهش

بی صبر و طاقت می‌کند: الشام الشام

هر جا که دارد خوف از جان تو، عمه

خود را فدایت می‌کند: الشام الشام

جان می دهی وقتی به لبهایی مقدس

چوبی جسارت می‌کند: الشام الشام

کنج تنوری حنجری آتش گرفته

ذکر مصیبت می‌کند: الشام الشام

+ نوشته شده توسط کربلایی در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 1:4 |

 

باز محرم رسيد ، دلم چه ماتمزده

کسي ميان اين دل ، خيمه ماتم زده

باز محرم رسيد ، شدم چه حيران و مست

از اين همه عاشقي ، دوباره ام مست مست

باز محرم رسيد ، ميکده ها وا شدند

تمام عاشقانت ، واله و شيدا شدند

باز محرم رسيد ، اين من و گريه هايم

رفع عطش مي کند ، فرات اشک هايم

باز محرم رسيد ، شهر سيه پوش توست

دل ، نگران رنج خواهر مظلوم توست

باز محرم رسيد ، مدرسه عشق باز

کلاس درس زينب ، کار نموده آغاز

باز محرم رسيد ، وعده گه بيدلان

فصل جنون و مستي ، صاحبِ صاحبدلان

باز محرم رسيد ، تا سحر آواره ام

ميان ميخانه ها ، مستم و ديوانه ام

باز محرم رسيد ، عاشقي سوداگريست

گرمي بازار عشق ، شور دل زينبيست

+ نوشته شده توسط کربلایی در دوشنبه هفتم آذر 1390 و ساعت 14:37 |

چه خوش است اگر ببینم عرفات کربلا را

شب بین الحرمین و شب مشعر و منا را

چه نکو تر است ببینم رخ یار را در آنجا

که توان به روی او دید جلوات کبریا را

چه خوش است اگر بپوشم به بدن لباس احرام

به حرم روم بخوانم به زبان دل خدا را

به خدای کعبه سوگند همه حج من حسین است

به دوصد منا نبخشم عرفات کربلا را

عرفات باشد آنجا که خدای حق تعالی

به حسین خود ببخشد همه جرم ما سوا را

عرفات باشد آنجاکه حسین شست با خون

به جلال کبریایی رخ کبریا نما را

عرفات کوی مهدی عرفات روی مهدی

چه شود به یک تماشا بدهند مراد ما را

گل فاطمه کجایی تو تمام حج مایی

چه شود دمی نمایی تو جمال دلربا را

تو مقام را مقامی تو به چهار رکن رکنی

تو حرم کنی حرم را تو صفا دهی صفا را

به تبسمت سلامم حرم خدا حرامم

که بگردم و نبینم مه رویت ای نگارا

همه حج من بود این که به یک نگاه شیرین

به روی خدا نمایم نگهی آشکارا

نگهی به چشم میثم که کند دمی نگاهت

که نگاه پاک باید به رخ تو شهریارا

کربلا

 

 

+ نوشته شده توسط کربلایی در شنبه چهاردهم آبان 1390 و ساعت 22:20 |

این ایام چه با عظمت است...

موسی (ع) به طور میرود...

فاطمه (س) به خانه علی (ع) ...

ابراهیم (ع) با اسماعیل (ع) به قربانگاه...

محمد (ص) با علی (ع) به غدیر...

و حسین (ع) با تمام هستی اش به کربلا...

و تو کجا می روی؟

به استقبال حســـــــــــــین؟؟؟

یا حسین

+ نوشته شده توسط کربلایی در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 و ساعت 0:34 |

Up Page
ابزار و قالب وبلاگبیست تولزکد پرش به بالای صفحه وب