عیـــــــــــــد اختصاصی بچه شیعه ها مبارک...
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند بردند و به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی ما را به محبت علـــــی بخشیدند
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند بردند و به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی ما را به محبت علـــــی بخشیدند
عدو هر دم مرا آزار کرده
به زهرش جسمِ من بیمار کرده
بیا مادر به کنجِ آشیانم
که بی یاری هوای یار کرده

امام کاظم علیه السلام:
ورشكسته كسى است كه عُمْر خود را، هر چند به مقدار لحظه ای، بیهوده تلف كرده باشد.
(نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص 123)
پر میزنم تا مکه نه برا طواف کعبه میخوام نماز بخونم رو به رو شکاف کعبه
کعبه همش بهونست علی صاحب خونست خدا گفته به عشقش فقط علی یکی یدونست


سلام بر تو که عشق محمدی و علی!
بـرای وصـف خـدا شـرح بهـتـرین غـزلـی
اگـر چــه وصف کمال تو غیر ممکن بود
چه بود فاطمه؟ یعنی خلاصه ای ز علی

فاطمیه که فرا می رسد دوباره «محرم» با تمام لحظه های داغدارش زنده می شود و در هر روز غربت خاموشی یک ستاره تکرار می شود.
فاطمیه که از راه می رسد، خورشید دوباره راوی عطش و خون می شود و آسمان از سوز دل آل محمد حکایت می کند.
فاطمیه که از راه می رسد، قصه غریب گداختن میخ و آتش و سوختن خیمه ها و داغ زینب تکرار می شود.
فاطمیه که از راه می رسد، تمام غربت عالم را با خود می آورد.
آنچه بر آل علی در کربلا یکسر گذشت در سقیفه اتفاق افتاد، عاشورا نبود
بانو! هنوز زمین نیازمندت بود. هنوز گرسنگان مشتاقند که در خانه تو را بکوبند و تو افطار فقیرانه خود و خانوادهات را انفاق کنی و با لبهای روزهدار، از خداوند بشنوی که: «وَ یُطْعِمُونَ الطّعَامَ عَلَى حُبّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً». زهرا همان کسی است که بیت محقرش طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش .
بانو! هنوز بوی در نیمسوخته را از کوچههای تنگ مدینه میشنویم؛ از پشت صفحات غبارگرفته تاریخ
نیمه شب تابوت را برداشتند بار غم بر شانهها بگذاشتند
ظاهراً تشییع یک پیکر ولی باطناً تشییع زهرا و علی
میاندیشم به لحظهای که علی، در ظلمات تاریکترین شبِ بیمهتاب، پنهان، پیکر تو را از شهر میکوچاند.
بیش از این نمیگویم که داغِ دلِ مولا، خود، حدیث سوزانِ دیگری است.
آه از غربت بیانتهای علی، آه که چقدر علی مظلوم و تنها مانده است...
ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر
دیشب از داغ شما فال گرفتم ، آمد : دوش می آمد و رخساره ... نگویم بهتر!

پدرش امام هفتم شیعیان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام و مادرش حضرت نجمه بود که به علت پاکی و طهارت نفس به او طاهره میگفتند. حضرت معصومه در ۲۸ سالگی و در روز دوازدهم ربیعالثانی سال ۲۰۱ هجری قمری در قم رحلت نمود که امروز بارگاه ملکوتی و مرقد مطهرش همچون خورشیدی در قلب شهرستان قم میدرخشد و همواره فیض بخش و نورافشان دلها و جانهای تشنه معارف حقانی است...
امام خمینی (س) یكی از مهمترین عوامل در پیروزی انقلاب اسلامی را، قیام به خاطر خدا و به دست آوردن رضای حق تعالی می دانست و این عامل مهم را از همان آغاز نهضت خویش، در مناسبت های مختلف ابراز می نمود. آن بزرگوار گام نخستین مبارزه اش را در سال اول نهضت با این آیه شریفه آغاز كرد: «قل انما اعظكم بواحده ان تقو موا لله؛ (سباء 46) بگو من فقط به شما یك اندرز می دهم كه دو دو و به تنهایی برای خدا بپا خیزید.»
امام در توضیح این آیه می نویسد: «قیام برای خداست كه ابراهیم خلیل الرحمن را به منزل خلت رسانده و از جلوه های گوناگون عالم طبیعت رهانده. قیام لله است كه موسی كلیم را با یك عصا به فرعونیان چیره كرد و تمام تخت و تاج آنها را به باد فنا داد و نیز او را به میقات محبوب رساند. قیام برای خداست كه خاتم النبیین - صلی الله علیه و آله - را یك تنه بر تمام عادات وعقاید جاهلیت غلبه داد و بت ها را از خانه خدا برانداخت و به جای آن توحید و تقوا را گذاشت و نیز آن ذات مقدس را به مقام «قاب قوسین أو أدنی» رساند.»
روزى در محضر مبارك حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكرى علیه السلام نشسته بودم ، كه شخصى از اهالى یمن اجازه ورود خواست و حضرت اجازه ورود داد.
پس از لحظه اى ، مردى زیبااندام و بلند قد وارد شد و به امام علیه السلام سلام كرد و حضرت جواب او را داد و فرمود: بنشین .
سپس آن مرد كنار من آمد و نشست و من بدون آن كه با كسى سخن بگویم ، در ذهن خویش گذراندم و باخود گفتم : اى كاش مى دانستم كه این مرد كیست و از كجا آمده است ؟
شیعه با بهرهمندی از برهانهای عقلی و آموزههای آفتابگون پیشوایان معصوم علیهم السلام، بر این باور است که در هر زمان، برای انسانها، ناگزیر باید حجّتی1 از طرف خداوند نصب شود.2 بر اساس روایات قابل اعتماد، این حجّتها، پس از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، در دوازده پیشوا منحصرند، که با گزینش خداوند و گزارش آن آخرین سفیر الهی، امامت مردم را بر عهده گرفتند.
هم آنان که یازدهمین ایشان امام حسن عسکری علیه السلام و آخرین آنها، حضرت مهدی علیه السلام است و دیگری شایستگی چنین جایگاهی را ندارد؛ بدون تردید.
|
بخوان بلال! که «یاس کبود» دل تنگ است |
|
|
|
اذان بگو! که اذان تو، آسمان رنگ است |
|
اذان بگو! که پس از رحلت رسول خدا |
|
|
|
مصاحب دل من، ناله ی شباهنگ است |
|
اذان بگو! به صدای بلند و جار بزن |
|
|
|
که پشت پرده ی ایمان فریب و نیرنگ است |
|
اذان بگو! که بدانند بعد پیغمبر |
|
|
|
نصیب آینه ها ی خدانما سنگ است |
|
نه من، غبار یتیمی نشسته بر رویم
|
|
|
|
جمال آینه هایم، مکدّر از زنگ است |
|
بگو که «اشهد ان علی- ولی الله» |
|
|
|
بگو که لحن مناجات من، غماهنگ است |
|
تو از سیاه دلی های خلق شکوه مکن |
|
|
|
«به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است» |
|
مرا ز گریه چرا منع می کنند، بپرس |
|
|
|
که این چه رسم مسلمانی؟ این چه فرهنگ است؟ |
|
بگو که فاطمه این یک دو روزه مهمان است |
|
|
|
سفر به خیر بگویند وقت ما تنگ است |
|
بگو که فاطمه در حشر اگر که نازکند |
|
|
|
«کمیت جمله شفاعت کنندگان لنگ است» |
|
نماز شام غریبان شد و غروب و شفق |
|
|
|
بخوان بلال! که ماه مدینه دل تنگ است |
|
ما را كه غیر داغ غمت بر جبین نبود |
|
|
یك لحظه طی نشد كه دل ما غمین نبود | |
|
هر چند آسمان به صبوری چو ما ندید |
|
|
ما را غمی نبود كه اندر كمین نبود | |
|
راهی اگر به منزل آزادگی نداشت |
|
|
رنج اسارت، این همه شورآفرین نبود | |
|
ای آفتاب محمل زینب! كسی چو من |
|
|
از خرمن زیارت تو، خوشهچین نبود | |
|
تقدیر بود با سر تو همسفر شوم |
|
|
در این سفر، مقدّر من غیر از این نبود | |
|
گر آتش نگاه تو، در من نمینشست |
|
|
در شام و كوفه، خطبهی من آتشین نبود | |
|
گر شوقِ سر به چوبهی محمل زدن نداشت |
|
|
زینب پس از تو، زینب محملنشین نبود | |
|
در حیرتم كه بیتو، چرا زنده ماندهام |
|
|
عهدی كه با تو بستم از اوّل، چنین نبود | |
|
ده روزهی فراق تو، بُعد زمان نداشت |
|
|
یك عمر بود هجر تو، یك اربعین نبود | |
|
اشكم اگر جمال افق را نشُسته بود |
|
|
از لعلِ سرخِ لاله، «شفق» را نگین نبود |
اتفاقی که طنین خندههای کودکانهاش را به غارت میبرد.
در عطش میماند و میگدازد.
فرات از چشمانش مهاجرت میکند.
بیپناهیاش، در تمام بیابانها تکثیر میشود.
این سه سالگی اوست که در ویرانهای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.
رقیه ندیری
****
بوسه بر خورشید
پژمرده بود و غصه، دانه دانه از نگاه خستهاش میچکید.
سکوت کودکانهاش گل ترّحم را میپژمُرد.
معجر خاکیاش را در نسیم گرم یله کرده بود و پژواک بغض سنگیناش در گوش زمان میپیچید، ولی هیچ نمیگفت.
فقط انگشت بیصبری به دهان گرفته بود و از پشت پنجرهی باران خوردهی نگاهش، خورشید را بر روی نی تماشا میکرد.
کتاب شیرازه شدهی تنهایی را آرام ورق میزد و محبت پدرانه را در آغوش گرم خورشید تجسم میکرد.
زخم پاهای برهنهاش بر دل کوچک او نیشتر میزد و لبهای قفل شده و لرزانش جز بوسه بر خورشید روی پدر، هیچ تمنایی نداشت.
آسمان، غم؛ زمین، غصه؛ نسیم، داغ و دشمن، نامهربان بود و این دل کوچک جای این همه را، یک جا نداشت.
لباسهای کهنه و خاکی دختر خورشید، انگشت نمای کودکان بیعاطفهی شهر نامهربانیها شده بود. دستانش توان بغل کردن زانوان سنگین غم را نداشت و تنها گرمای شعاع خورشید میتوانست بلور سرد غصهاش را ذوب کند.
در شبی از شبها، آتش خرابه گلستان شد و خورشید در ناامیدی خرابه تابید و رؤیای شیرین دیدار، واقعیت نور را در میان طَبَقی از خورشید جُست و سماعی غریبانه، نور را در میان خود گرفت.
کوچکترین دل عاشق، خورشیدیترین عشق آسمانی را در آغوش خود کشید.
نور حسین علیهالسلام التیامبخش همهی دردهای دلش شد و سوزش ردّ سیاه ستم را بر اندام کوچک و لطیف خود فراموش کرد.
کودک بر مهمان خود میبالید و زیباترین گلبوسهی باغ آرزو را تحفهی خورشید میکرد.
او با هر ناز غریبانه، پرتویی از بیمنتهای خورشید را در دل کوچک خود میکشاند تا آن جا که از نور، سرشار شد و چهرهی زردش به سان خورشید درخشید، آن قدر که در خورشید محو شد...
سلام بر رقیه!
مرا که دانهی اشک است، دانه لازم نیست به ناله انس گرفتم، ترانه لازم نیست
ز اشک دیده به خاک خرابه بنوشتم به طفل خانه به دوش، آشیانه لازم نیست
به سنگ قبر من بیگناه بنویسید اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست
مرا ز ملک جهان گوشهی خرابه بس است به بلبلی که اسیر است، لانه لازم نیست
به کودکی که چراغ شبش سر پدر است دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست
هنگامی که از امام سجاد (ع) سؤال کردند در این سفر کجا از همه بیشتر
به شما سخت گذشت،امام فرمودند : الشام ، الشام ، الشام.
(سوگنامه آل محمد، ص408؛ ناسخ التواریخ، ص304)
ذکر مصیبت میکند: الشام الشام
منزل به منزل درد و داغ و بی کسی را
یک جا روایت میکند: الشام الشام
موی سپید و چهره ای در هم شکسته
از چه حکایت میکند: الشام الشام
هر روز با اندوه و آه و بی شکیبی
یاد اسارت میکند: الشام الشام
در این دیار پُر بلا هر کس به نوعی
عرض ارادت میکند: الشام الشام
یک شهر چشم خیره وقت هر عبوری
ابراز غیرت میکند: الشام الشام
هر سنگ با پیشانی مجروح خورشید
تجدید بیعت میکند: الشام الشام
قرآن پرپر روی نیزه غربتت را
هر دم تلاوت میکند: الشام الشام
قلب تو را یک مرد رومی با نگاهش
بی صبر و طاقت میکند: الشام الشام
هر جا که دارد خوف از جان تو، عمه
خود را فدایت میکند: الشام الشام
جان می دهی وقتی به لبهایی مقدس
چوبی جسارت میکند: الشام الشام
کنج تنوری حنجری آتش گرفته
ذکر مصیبت میکند: الشام الشام

باز محرم رسيد ، دلم چه ماتمزده کسي ميان اين دل ، خيمه ماتم زده باز محرم رسيد ، شدم چه حيران و مست از اين همه عاشقي ، دوباره ام مست مست باز محرم رسيد ، ميکده ها وا شدند تمام عاشقانت ، واله و شيدا شدند باز محرم رسيد ، اين من و گريه هايم رفع عطش مي کند ، فرات اشک هايم باز محرم رسيد ، شهر سيه پوش توست دل ، نگران رنج خواهر مظلوم توست باز محرم رسيد ، مدرسه عشق باز کلاس درس زينب ، کار نموده آغاز باز محرم رسيد ، وعده گه بيدلان فصل جنون و مستي ، صاحبِ صاحبدلان باز محرم رسيد ، تا سحر آواره ام ميان ميخانه ها ، مستم و ديوانه ام باز محرم رسيد ، عاشقي سوداگريست گرمي بازار عشق ، شور دل زينبيست
چه خوش است اگر ببینم عرفات کربلا را
شب بین الحرمین و شب مشعر و منا را
چه نکو تر است ببینم رخ یار را در آنجا
که توان به روی او دید جلوات کبریا را
چه خوش است اگر بپوشم به بدن لباس احرام
به حرم روم بخوانم به زبان دل خدا را
به خدای کعبه سوگند همه حج من حسین است
به دوصد منا نبخشم عرفات کربلا را
عرفات باشد آنجا که خدای حق تعالی
به حسین خود ببخشد همه جرم ما سوا را
عرفات باشد آنجاکه حسین شست با خون
به جلال کبریایی رخ کبریا نما را
عرفات کوی مهدی عرفات روی مهدی
چه شود به یک تماشا بدهند مراد ما را
گل فاطمه کجایی تو تمام حج مایی
چه شود دمی نمایی تو جمال دلربا را
تو مقام را مقامی تو به چهار رکن رکنی
تو حرم کنی حرم را تو صفا دهی صفا را
به تبسمت سلامم حرم خدا حرامم
که بگردم و نبینم مه رویت ای نگارا
همه حج من بود این که به یک نگاه شیرین
به روی خدا نمایم نگهی آشکارا
نگهی به چشم میثم که کند دمی نگاهت
که نگاه پاک باید به رخ تو شهریارا
این ایام چه با عظمت است...
موسی (ع) به طور میرود...
فاطمه (س) به خانه علی (ع) ...
ابراهیم (ع) با اسماعیل (ع) به قربانگاه...
محمد (ص) با علی (ع) به غدیر...
و حسین (ع) با تمام هستی اش به کربلا...
و تو کجا می روی؟
به استقبال حســـــــــــــین؟؟؟